<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اندیشه باز &#187; کوه</title>
	<atom:link href="http://www.openidea.ir/tag/%da%a9%d9%88%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.openidea.ir</link>
	<description>وبنامه شخصی سید بهرام سیادتی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 16 Jan 2012 22:52:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>من از کوه استوار ترم!</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1389/02/28/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%d9%85/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1389/02/28/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 06:04:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[استوار]]></category>
		<category><![CDATA[استواری]]></category>
		<category><![CDATA[این]]></category>
		<category><![CDATA[بالم]]></category>
		<category><![CDATA[بر]]></category>
		<category><![CDATA[ترم]]></category>
		<category><![CDATA[تکیه]]></category>
		<category><![CDATA[خاکی]]></category>
		<category><![CDATA[درد]]></category>
		<category><![CDATA[دغدغه]]></category>
		<category><![CDATA[زده]]></category>
		<category><![CDATA[زمین]]></category>
		<category><![CDATA[سختی]]></category>
		<category><![CDATA[می]]></category>
		<category><![CDATA[نگرد]]></category>
		<category><![CDATA[پر]]></category>
		<category><![CDATA[کمال]]></category>
		<category><![CDATA[کوه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/1389/02/28/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[دیروز کوه بودیم، یکی از دوستان به من گفت، ما می آییم و می رویم، ما پیر می شویم و شکسته و این کوه همچنان پابرجاست، پاسخ عجیبی دادم که مرد کمی به فکر فرو رفت، من از کوه استوار ترم!، من سختی می کشم و سختی را درک می کنم و کوه با کمال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.artbook.ir/images/stories/201005/mountain.jpg" alt="alt" align="left" />دیروز کوه بودیم، یکی از دوستان به من گفت، ما می آییم و می رویم، ما پیر می شویم و شکسته و این کوه همچنان پابرجاست، پاسخ عجیبی دادم که مرد کمی به فکر فرو رفت، من از کوه استوار ترم!، من سختی می کشم و سختی را درک می کنم و کوه با کمال آرامش بر زمین خاکی تکیه زده و بدون هیچ دغدغه ای، به زندگی پر از مشکل ما می نگرد و می نگرد و در پایان باز هم می نگرد!<br />پس من که تحمل این همه درد و رنج را دارم، از این کوه استوار ترم! و به این استواری می بالم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1389/02/28/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق که از این در آمد، &#8230;.</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1387/06/10/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%af%d8%8c/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1387/06/10/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%af%d8%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 19:44:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[کوه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/?p=73</guid>
		<description><![CDATA[با درود و سپاس سخن زیبایی می گوید، عشق که از این در آمد، عقل و منطق در آن در بیرون می رود، می پرسید چرا؟ دیروز (جمعه همین هفته) رفته بودم کوه، در حال بازگشت بودم که پسر جوانی (اسم خیالی این پسر را می گذاریم مهرداد) را دیدم که از من می پرسد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با درود و سپاس</p>
<p>سخن زیبایی می گوید، عشق که از این در آمد، عقل و منطق در آن در بیرون می رود، می پرسید چرا؟</p>
<p>دیروز (جمعه همین هفته) رفته بودم کوه، در حال بازگشت بودم که پسر جوانی (اسم خیالی این پسر را می گذاریم <strong>مهرداد</strong>) را دیدم که از من می پرسد : ببخشید، هزینه خرید این لوازم چقدر است؟، در پاسخ آدرس فروشگاه ای را دادم که برود و از آنجا خرید کند.</p>
<p>مهرداد: از دیدگاه شما، برای یک سفر بین شهری چه چیز هایی مورد نیاز است، بهرام: خب آب، غذا، لباس و مقداری پول، باز مهرداد پرسید، پوزش در سفر به ما گیر نمی دن!؟</p>
<p>بهرام: چرا گیر بدن؟ چند نفر با هم هستید دیگه، مگه بین شما دختری هم هست؟ مهرداد گفت بله، یک دختر هست. گفتم خب معلومه که گیر می دن، با شما چه رابطه ای داره؟ مهرداد: خب اگر عقدش کنم چی؟</p>
<p>بهرام: عقدش کنی!؟ مگه دختر دیوانه هست برای یک سفر تفریحی عقد کسی بشه؟ مهرداد، بله دیوانه من هست، منم دیوانه اون هستم.</p>
<p>بهرام: خب برو خواستگاری و تموم کن دیگه، چرا لفتش می دی، یه وقت از دستت می پره! مهرداد:خب من دارم زندگیم رو فداش می کنم!</p>
<p>بهرام : فداش می کنی!؟ مهرداد: می شه بشینید، یکم طولانیه خسته می شید، (من هم قبول کردم و نشستیم).</p>
<p>مهرداد داستانش رو تعریف می کرد، روزی در پارک نشسته بودم، دیدم دختری در حال گریه هست، رفتم جلو و ازش پرسیدم چرا گریه می کنی؟ می گفت از دنیا خسته شده و دیگه این دنیا رو دوست نداره و بسته قرصی دستش هست و می خواست خودکشی کنه!!</p>
<p>مهرداد به دختر گفت، خب چی شده، پس از کمی زمان آغاز به تعریف کردن داستانش کرد و داستان این بود :</p>
<p>روزی در یکی از خیابان های شهری، در حال پیاده روی بودم که چند پسر من رو بزور وارد ماشینی کردند و من رو بردن در &#8230;. و با من رابطه جنسی بر قرار کردند، من در حال ازدواج بودم ولی زمانی که خواستگار من این موضوع را فهمید، دیگه حاضر به ازدواج با من نشد.</p>
<p>در ادامه مهرداد گفت، برای آرام کردن دختر گفتم، خب اینکه مسئله ای نیست، دختر در پاسخ به مهرداد گفت، چرا مهم نیست، آبروی من رفته، دیگر کسی حاضر به ازدواج با من نیست، اصلا تو حاضر هستی با من ازدواج کنی؟ مهرداد هم در پاسخ بدون اینکه فکری کرده باشد گفت، آره، چرا که نه!</p>
<p>مهرداد : خلاصه، این طور شد، حالا منم دارم زندگیم رو فداش می کنم!</p>
<p>بهرام: هممم، برای شما اینگونه رابطه ها خیلی مسئله هست؟ مهرداد: خب آره، چرا که نه!</p>
<p>بهرام: پس با این حساب شما داری زندگیت رو فداش می کنی؟ مهرداد: بله!!</p>
<p>بهرام: یک پرسش از خودت کردی؟ مهرداد: چی؟</p>
<p>بهرام: اون هم حاضر هست زندگیش رو فدای تو بکنه؟ مهرداد: بله! چرا که نه؟</p>
<p>بهرام: کدوم زندگیش رو؟ بهترین زندگیش رو؟ یا بدترین زندگیش رو؟ تا چه زمانی حاضره زندگیش رو فدات بکنه؟ اگر پیش از داستانی که برات تعریف کرد، می دیدیش، باز هم همین گونه بود؟ (دستش رو روی سرش کشید و من رو نگاه می کرد، با تعجب فکر می کرد، نمی دونست که باید چی بگه، برای اینکه بیشتر فکر کنه بلند شدم که برم، ناگهان دست من رو گرفت و )</p>
<p>مهرداد: کمکم کن، چی کار باید بکنم؟ بهرام: این من نیستم که باید به تو کمک بکنم، بلکه این خرد تو هست که باید به تو کمک بکنه، این تو هستی که باید انتخاب بکنی نه من! پس بهترین انتخاب با تو هست.</p>
<p>مهرداد: بابا خدا هم نصف بهشت رو برای آدم گذاشت، تو هم نصفش رو بگو، ادامه اش با من، بهرام: از کجا می دونی، اون دختر بزور سوار اون ماشین شده؟ از کجا هم می دونی که اون دختر، دختر پاکی بوده؟</p>
<p>مهرداد: مطما هستم! بهرام: به حرف کی؟ مهرداد: خودش تعریف کرده</p>
<p>بهرام: لبخندی زدم و گفتم، مهرداد جان، اگر دست تو چاقویی باشه و با اون کسی رو بکشی، در دادگاه می گی، من کشتمش؟ یا می گی به من حمله کردن و من تنها از خودم دفاع کردم!؟ مهرداد جان، ما پسر ها کمی بیش از اندازه ساده هستیم <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>مهرداد: یعنی می گی ولش کنم ؟ بهرام: نه! نخست پیش از پیوند زناشویی فکر کن، آیا پس از پیوند، این مسئله برای تو یک شاه می شود یا خیر، سپس مطما باش که دختر خوبی هست و به همان اندازه ای که تو با او صادق هستی او نیز با تو صادق باشد، مهرداد جان پوزش من دیرم شده، باید برم خونه، مراقب خودت باش و بیشتر فکر کن.</p>
<p>به یاد گفته خود افتادم که : <strong>عشق بی معنی ترین واژه ای است که پر معنی ترین کار ها را می تواند انجام دهد </strong></p>
<p>راستی من دارم یک سفر یک روزه می رم تهران، دوستان تهرانی اگر ما رو در اون حد دیدن می تونن با شماره ۰۹۳۵۴۵۳۷۷۰۳ تماس بگیرن.</p>
<p>کامیاب و سربلند باشید</p>
<p>یا علی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1387/06/10/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%af%d8%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

