<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اندیشه باز &#187; بیمارستان</title>
	<atom:link href="http://www.openidea.ir/tag/%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.openidea.ir</link>
	<description>وبنامه شخصی سید بهرام سیادتی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 16 Jan 2012 22:52:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>التماس یک جانباز &#8230;</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1389/05/26/%d8%a7%d9%84%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b3-%db%8c%da%a9-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b2/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1389/05/26/%d8%a7%d9%84%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b3-%db%8c%da%a9-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 16:17:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقم]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[این]]></category>
		<category><![CDATA[بکشند؟]]></category>
		<category><![CDATA[بیمار]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[جانباز]]></category>
		<category><![CDATA[درد]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر]]></category>
		<category><![CDATA[رو]]></category>
		<category><![CDATA[صدای]]></category>
		<category><![CDATA[عجیبی]]></category>
		<category><![CDATA[فریاد]]></category>
		<category><![CDATA[مرد]]></category>
		<category><![CDATA[می]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[ها]]></category>
		<category><![CDATA[همین]]></category>
		<category><![CDATA[پدرم]]></category>
		<category><![CDATA[یک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/1389/05/26/%d8%a7%d9%84%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b3-%db%8c%da%a9-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b2/</guid>
		<description><![CDATA[بیمارستان جای عجیبی هست، هر زمانی که به دلیل بیمار شدن یکی از اعضای فامیل به بیمارستان می رم، حس عجیبی بهم دست می ده و به یاد یکی از خاطرات تلخ زندگی ام می افتم. تقریبا ۱۲ سال داشتم، شبی روی تخت بیمارستان خوابیده بودم که ناگهان با صدای فریادی بیدار شدم، صدای فریاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.artbook.ir/images/stories/201008/hospital-room.jpg" alt="alt" align="left" />بیمارستان جای عجیبی هست، هر زمانی که به دلیل بیمار شدن یکی از اعضای فامیل به بیمارستان می رم، حس عجیبی بهم دست می ده و به یاد یکی از خاطرات تلخ زندگی ام می افتم.</p>
<p>تقریبا ۱۲ سال داشتم، شبی روی تخت بیمارستان خوابیده بودم که ناگهان با صدای فریادی بیدار شدم، صدای فریاد این کلمات را تکرار می کرد &#8230;<br />
<br /><span id="more-455"></span></p>
<p>- دکتر بکش، دکتر تو رو خدا من رو بکش!</p>
<p>صدای بلند و لرزان مرد، وحشت عجیبی در دل من راه انداخت، ناگهان پرستار وارد اتاقم شد، نگاهی به من و پدرم که در کنار من بر روی صندلی نشسته بود انداخت و درب اتاقم را بست &#8230;</p>
<p>پدرم کمی در کنارم ماند و سپس درون راهرو شد تا در مورد فریاد های مرد چیزی بفهمد، طولی نکشید که پدرم برگشت، از او سوال کردم</p>
<p>- چرا مرد می خواست او را بکشند؟<br />- جانباز هست، در جنگ شیمیایی شده پسرم<br />- چرا فریاد می زند که او را بکشند؟<br />- بدنش تاول های بزرگی زده و مسکن ها پاسخگوی درد او نیستند، برای همین التماس دکتر ها را می کند تا او را بکشند!<br />- پس چرا او را نمی کشند؟<br />- کارشان کشتن نیست، اینگونه بیمار ها، همیشه حالشان همین است، یک روز درد دارند و فردا درد آن ها آرام می شود &#8230;</p>
<p>سخنان من و پدرم با این فراز به پایان رسید، البته فردایی در کار نبود، جانباز همان شب از شدت درد شهید شد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1389/05/26/%d8%a7%d9%84%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b3-%db%8c%da%a9-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و در تهران!!</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1387/06/12/%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1387/06/12/%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 10:49:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گوناگون]]></category>
		<category><![CDATA[MacBook]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین امنیتی]]></category>
		<category><![CDATA[میلاد راستیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/?p=77</guid>
		<description><![CDATA[با درود و سپاس خب، سفر خوبی بود اما چند نکته دلگیری و چند نکته خنده دار برای دوستان دارم، نخست آنکه وقتی وارد تهران شدیم، به خاطر اینکه از شهرستان به تهران وارد شدیم، در برخی از خیابان ها نمی تونستیم بریم و بخاطر رفتن به اون خیابان ها پلیس ما رو جریمه کرد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با درود و سپاس</p>
<p>خب، سفر خوبی بود اما چند نکته دلگیری و چند نکته خنده دار برای دوستان دارم، نخست آنکه وقتی وارد تهران شدیم، به خاطر اینکه از شهرستان به تهران وارد شدیم، در برخی از خیابان ها نمی تونستیم بریم و بخاطر رفتن به اون خیابان ها پلیس ما رو جریمه کرد.</p>
<p>و از دیدگاه من این رسم مهمان نوازی نیست، همانند این هست که وقتی یک تهرانی وارد ساری شد، خیابان ها بسه بشه و بگن اینجا برید باید جریمه بشید، چون یک ساروی نیستید.</p>
<p>خلاصه اینکه سر این داستان بسیار دلگیر شدم و البته به تهرانی ها ارتباطی نداره، به خاطر بی سوادی و سو مدیریت در اداره یک شهر هست، که نمی تونن ترافیک یک شهر رو کنترل کنند، مجبور می شن خیابان ها رو برای شهرستانی ها ببندن.</p>
<p>خب بریم سر نکته های خنده دار، در یکی از بیمارستان های تهران به این برخوردم که جالب بود یک عکس ازش بگیرم :</p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081033.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-78" title="310820081033" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081033-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>همان طور که توجه می کنید، طبق همان تابلویی که نوشته شده است، هیچ ماشینی بجز آمبولانس پارک نکرده است <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>همین طور، میلاد راستیان اومد پیش من، با هم کمی صحبت کردیم و خیابان گردی کردیم و میلاد هم MacBook اش رو در آورد و با محیط مک برای نخستین بار کار کردم <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> ، همم از نظر زیبایی خوب بود ولی راستش رو بخواین لینوکس رو بیشتر قبول دارم!! یعنی وقتی داشتم کار می کردم احساس کردم توی لینوکس همه چیز راحت تر هست، شاید هم اشتباه می کنم به هر روی!</p>
<p>با هم یک عکس (پارسی: فرتور) یادگاری هم انداختیم، نزدیک به ده ثانیه (پارسی: دمه) صبر کردیم تا عکس بگیره که همان زمان یک پسر از جلوی ما رد شد و عکس خراب شد و کلی خندیدیم سر اون قضیه، می خواستم تصویر اون صحنه رو بزارم ولی چون یکم بد افتادیم گفتم بی خیال، این چهره ی زیبا خوب نیست بد بیوفته! <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081043.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-79" title="سید بهرام سیادتی و میلاد راستیان" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081043-225x300.jpg" alt="" width="225" height="300" /></a></p>
<p>خب، می دونم که خودتون می دونید ولی، سمت راستی من هستم و سمت چپی میلاد راستیان هست.</p>
<p>کوته کنیم، بدرود گفتیم و داشتم بر می گشتم به سوی میدان طالقانی که چشمم به روش وصل شدن دوربین های امنیتی یک بانک افتاد، گفتم جالبه دوستان نگاه کنند.</p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081047.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-80" title="دوربین امنیتی یک بانک" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081047-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>توجه به شعاع دید این دوربین ها بکنید، دو دوربین پشت به هم و نوحه دیوار ها به نحوی است که دوربین های پشتی نیز نمی توانند قسمت بین دو دوربین را تحت نظر بگیرند، پس با این حال یک دزد می تواند از شیشه وسط دیوار وارد شود یا شیشه بالا، از شیشه بالا می تواند به این دلیل استفاده کند که شیشه پایین توسط مردم یا پلیس قابل دید است.</p>
<p>به این می گن امنیت یک بانک <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>کامیاب و سربلند باشید</p>
<p>یا علی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1387/06/12/%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

