<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اندیشه باز &#187; اندیشه باز</title>
	<atom:link href="http://www.openidea.ir/category/openidea/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.openidea.ir</link>
	<description>وبنامه شخصی سید بهرام سیادتی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Jul 2009 22:54:39 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>امید نخستین دلیل &#8230;</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1387/06/16/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%86%d8%ae%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1387/06/16/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%86%d8%ae%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 00:10:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه باز]]></category>
		<category><![CDATA[گوناگون]]></category>
		<category><![CDATA[امید]]></category>
		<category><![CDATA[بانک]]></category>
		<category><![CDATA[شکسته]]></category>
		<category><![CDATA[شیشه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[با درود و سپاس
روزی در حال گفتگو با شخصی بودم، که آرزو برنده شدن جایزه بزرگ بانک را می کرد تا بتواند با آن به یک سفر برود، در پاسخ به او این جمله را گفتم (از خودم هست  ) :
امید، نخستین دلیل پیروزی است و امید بیجا نخستین دلیل شکست!!
سفر خود را بدون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با درود و سپاس</p>
<p>روزی در حال گفتگو با شخصی بودم، که آرزو برنده شدن جایزه بزرگ بانک را می کرد تا بتواند با آن به یک سفر برود، در پاسخ به او این جمله را گفتم (از خودم هست <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> ) :</p>
<p><strong>امید، نخستین دلیل پیروزی است و امید بیجا نخستین دلیل شکست!!</strong></p>
<p>سفر خود را بدون ماشین بروید بهتر است تا برای برنده شدن از بانک، شکیبایی به خرج دهید.</p>
<p>خب چندی از اتفاقات :</p>
<p>امروز میدان شهدا بودیم، که شیشه یک بانک نیز خورد شد و پلیس هم اومد سرک بکشه، ما هم یه فرتور (عربی: عکس) انداخیم <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/050920081050.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-85" title="050920081050" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/050920081050-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>اینجا هم میدان شهرداری هست، دکلی که شما می بینید، برای نیروی انتظاری هست فکر کنم، دقیقا نمی دونم <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/25082008885.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-86" title="25082008885" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/25082008885-225x300.jpg" alt="" width="225" height="300" /></a></p>
<p>خب، همانگونه که مشاهده می کنید، سیم های اتصال به زمین برای نگهداری دکل، در پیاده رو است و خارج از حیطه سازمان، خب فکرش رو بکنید، یک نفر کرم داشته باشه و این سیم ها رو ببره، اون وقت با وزیدن یک باد آرام، دکل از اون طرف میوفته <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>هم اکنون شب است و راه خانه را پیشه کرده ایم !! و کمی کوچه ترسناک بود که گفتم فرتور اش را قرار بدیم بد نیست <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/060920081053.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-87" title="060920081053" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/060920081053-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>البته این فرتوری که نگاه می کنید، در حالت شب دوربین هست و فلش هم زده شده، برای همین کمی نور مشاهده می کنید، اینجا چشم چشم رو نمی دید !!! <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>کامیاب و سربلند باشید</p>
<p>یا علی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1387/06/16/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%86%d8%ae%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و در تهران!!</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1387/06/12/%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1387/06/12/%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 10:49:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه باز]]></category>
		<category><![CDATA[گوناگون]]></category>
		<category><![CDATA[MacBook]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[دوربین امنیتی]]></category>
		<category><![CDATA[میلاد راستیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/?p=77</guid>
		<description><![CDATA[با درود و سپاس
خب، سفر خوبی بود اما چند نکته دلگیری و چند نکته خنده دار برای دوستان دارم، نخست آنکه وقتی وارد تهران شدیم، به خاطر اینکه از شهرستان به تهران وارد شدیم، در برخی از خیابان ها نمی تونستیم بریم و بخاطر رفتن به اون خیابان ها پلیس ما رو جریمه کرد.
و از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با درود و سپاس</p>
<p>خب، سفر خوبی بود اما چند نکته دلگیری و چند نکته خنده دار برای دوستان دارم، نخست آنکه وقتی وارد تهران شدیم، به خاطر اینکه از شهرستان به تهران وارد شدیم، در برخی از خیابان ها نمی تونستیم بریم و بخاطر رفتن به اون خیابان ها پلیس ما رو جریمه کرد.</p>
<p>و از دیدگاه من این رسم مهمان نوازی نیست، همانند این هست که وقتی یک تهرانی وارد ساری شد، خیابان ها بسه بشه و بگن اینجا برید باید جریمه بشید، چون یک ساروی نیستید.</p>
<p>خلاصه اینکه سر این داستان بسیار دلگیر شدم و البته به تهرانی ها ارتباطی نداره، به خاطر بی سوادی و سو مدیریت در اداره یک شهر هست، که نمی تونن ترافیک یک شهر رو کنترل کنند، مجبور می شن خیابان ها رو برای شهرستانی ها ببندن.</p>
<p>خب بریم سر نکته های خنده دار، در یکی از بیمارستان های تهران به این برخوردم که جالب بود یک عکس ازش بگیرم :</p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081033.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-78" title="310820081033" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081033-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>همان طور که توجه می کنید، طبق همان تابلویی که نوشته شده است، هیچ ماشینی بجز آمبولانس پارک نکرده است <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>همین طور، میلاد راستیان اومد پیش من، با هم کمی صحبت کردیم و خیابان گردی کردیم و میلاد هم MacBook اش رو در آورد و با محیط مک برای نخستین بار کار کردم <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> ، همم از نظر زیبایی خوب بود ولی راستش رو بخواین لینوکس رو بیشتر قبول دارم!! یعنی وقتی داشتم کار می کردم احساس کردم توی لینوکس همه چیز راحت تر هست، شاید هم اشتباه می کنم به هر روی!</p>
<p>با هم یک عکس (پارسی: فرتور) یادگاری هم انداختیم، نزدیک به ده ثانیه (پارسی: دمه) صبر کردیم تا عکس بگیره که همان زمان یک پسر از جلوی ما رد شد و عکس خراب شد و کلی خندیدیم سر اون قضیه، می خواستم تصویر اون صحنه رو بزارم ولی چون یکم بد افتادیم گفتم بی خیال، این چهره ی زیبا خوب نیست بد بیوفته! <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081043.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-79" title="سید بهرام سیادتی و میلاد راستیان" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081043-225x300.jpg" alt="" width="225" height="300" /></a></p>
<p>خب، می دونم که خودتون می دونید ولی، سمت راستی من هستم و سمت چپی میلاد راستیان هست.</p>
<p>کوته کنیم، بدرود گفتیم و داشتم بر می گشتم به سوی میدان طالقانی که چشمم به روش وصل شدن دوربین های امنیتی یک بانک افتاد، گفتم جالبه دوستان نگاه کنند.</p>
<p><a href="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081047.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-80" title="دوربین امنیتی یک بانک" src="http://www.openidea.ir/wp-content/uploads/2008/09/310820081047-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>توجه به شعاع دید این دوربین ها بکنید، دو دوربین پشت به هم و نوحه دیوار ها به نحوی است که دوربین های پشتی نیز نمی توانند قسمت بین دو دوربین را تحت نظر بگیرند، پس با این حال یک دزد می تواند از شیشه وسط دیوار وارد شود یا شیشه بالا، از شیشه بالا می تواند به این دلیل استفاده کند که شیشه پایین توسط مردم یا پلیس قابل دید است.</p>
<p>به این می گن امنیت یک بانک <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>کامیاب و سربلند باشید</p>
<p>یا علی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1387/06/12/%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق که از این در آمد، &#8230;.</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1387/06/10/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%af%d8%8c/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1387/06/10/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%af%d8%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 19:44:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه باز]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[کوه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/?p=73</guid>
		<description><![CDATA[با درود و سپاس
سخن زیبایی می گوید، عشق که از این در آمد، عقل و منطق در آن در بیرون می رود، می پرسید چرا؟
دیروز (جمعه همین هفته) رفته بودم کوه، در حال بازگشت بودم که پسر جوانی (اسم خیالی این پسر را می گذاریم مهرداد) را دیدم که از من می پرسد : ببخشید، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با درود و سپاس</p>
<p>سخن زیبایی می گوید، عشق که از این در آمد، عقل و منطق در آن در بیرون می رود، می پرسید چرا؟</p>
<p>دیروز (جمعه همین هفته) رفته بودم کوه، در حال بازگشت بودم که پسر جوانی (اسم خیالی این پسر را می گذاریم <strong>مهرداد</strong>) را دیدم که از من می پرسد : ببخشید، هزینه خرید این لوازم چقدر است؟، در پاسخ آدرس فروشگاه ای را دادم که برود و از آنجا خرید کند.</p>
<p>مهرداد: از دیدگاه شما، برای یک سفر بین شهری چه چیز هایی مورد نیاز است، بهرام: خب آب، غذا، لباس و مقداری پول، باز مهرداد پرسید، پوزش در سفر به ما گیر نمی دن!؟</p>
<p>بهرام: چرا گیر بدن؟ چند نفر با هم هستید دیگه، مگه بین شما دختری هم هست؟ مهرداد گفت بله، یک دختر هست. گفتم خب معلومه که گیر می دن، با شما چه رابطه ای داره؟ مهرداد: خب اگر عقدش کنم چی؟</p>
<p>بهرام: عقدش کنی!؟ مگه دختر دیوانه هست برای یک سفر تفریحی عقد کسی بشه؟ مهرداد، بله دیوانه من هست، منم دیوانه اون هستم.</p>
<p>بهرام: خب برو خواستگاری و تموم کن دیگه، چرا لفتش می دی، یه وقت از دستت می پره! مهرداد:خب من دارم زندگیم رو فداش می کنم!</p>
<p>بهرام : فداش می کنی!؟ مهرداد: می شه بشینید، یکم طولانیه خسته می شید، (من هم قبول کردم و نشستیم).</p>
<p>مهرداد داستانش رو تعریف می کرد، روزی در پارک نشسته بودم، دیدم دختری در حال گریه هست، رفتم جلو و ازش پرسیدم چرا گریه می کنی؟ می گفت از دنیا خسته شده و دیگه این دنیا رو دوست نداره و بسته قرصی دستش هست و می خواست خودکشی کنه!!</p>
<p>مهرداد به دختر گفت، خب چی شده، پس از کمی زمان آغاز به تعریف کردن داستانش کرد و داستان این بود :</p>
<p>روزی در یکی از خیابان های شهری، در حال پیاده روی بودم که چند پسر من رو بزور وارد ماشینی کردند و من رو بردن در &#8230;. و با من رابطه جنسی بر قرار کردند، من در حال ازدواج بودم ولی زمانی که خواستگار من این موضوع را فهمید، دیگه حاضر به ازدواج با من نشد.</p>
<p>در ادامه مهرداد گفت، برای آرام کردن دختر گفتم، خب اینکه مسئله ای نیست، دختر در پاسخ به مهرداد گفت، چرا مهم نیست، آبروی من رفته، دیگر کسی حاضر به ازدواج با من نیست، اصلا تو حاضر هستی با من ازدواج کنی؟ مهرداد هم در پاسخ بدون اینکه فکری کرده باشد گفت، آره، چرا که نه!</p>
<p>مهرداد : خلاصه، این طور شد، حالا منم دارم زندگیم رو فداش می کنم!</p>
<p>بهرام: هممم، برای شما اینگونه رابطه ها خیلی مسئله هست؟ مهرداد: خب آره، چرا که نه!</p>
<p>بهرام: پس با این حساب شما داری زندگیت رو فداش می کنی؟ مهرداد: بله!!</p>
<p>بهرام: یک پرسش از خودت کردی؟ مهرداد: چی؟</p>
<p>بهرام: اون هم حاضر هست زندگیش رو فدای تو بکنه؟ مهرداد: بله! چرا که نه؟</p>
<p>بهرام: کدوم زندگیش رو؟ بهترین زندگیش رو؟ یا بدترین زندگیش رو؟ تا چه زمانی حاضره زندگیش رو فدات بکنه؟ اگر پیش از داستانی که برات تعریف کرد، می دیدیش، باز هم همین گونه بود؟ (دستش رو روی سرش کشید و من رو نگاه می کرد، با تعجب فکر می کرد، نمی دونست که باید چی بگه، برای اینکه بیشتر فکر کنه بلند شدم که برم، ناگهان دست من رو گرفت و )</p>
<p>مهرداد: کمکم کن، چی کار باید بکنم؟ بهرام: این من نیستم که باید به تو کمک بکنم، بلکه این خرد تو هست که باید به تو کمک بکنه، این تو هستی که باید انتخاب بکنی نه من! پس بهترین انتخاب با تو هست.</p>
<p>مهرداد: بابا خدا هم نصف بهشت رو برای آدم گذاشت، تو هم نصفش رو بگو، ادامه اش با من، بهرام: از کجا می دونی، اون دختر بزور سوار اون ماشین شده؟ از کجا هم می دونی که اون دختر، دختر پاکی بوده؟</p>
<p>مهرداد: مطما هستم! بهرام: به حرف کی؟ مهرداد: خودش تعریف کرده</p>
<p>بهرام: لبخندی زدم و گفتم، مهرداد جان، اگر دست تو چاقویی باشه و با اون کسی رو بکشی، در دادگاه می گی، من کشتمش؟ یا می گی به من حمله کردن و من تنها از خودم دفاع کردم!؟ مهرداد جان، ما پسر ها کمی بیش از اندازه ساده هستیم <img src='http://www.openidea.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>مهرداد: یعنی می گی ولش کنم ؟ بهرام: نه! نخست پیش از پیوند زناشویی فکر کن، آیا پس از پیوند، این مسئله برای تو یک شاه می شود یا خیر، سپس مطما باش که دختر خوبی هست و به همان اندازه ای که تو با او صادق هستی او نیز با تو صادق باشد، مهرداد جان پوزش من دیرم شده، باید برم خونه، مراقب خودت باش و بیشتر فکر کن.</p>
<p>به یاد گفته خود افتادم که : <strong>عشق بی معنی ترین واژه ای است که پر معنی ترین کار ها را می تواند انجام دهد </strong></p>
<p>راستی من دارم یک سفر یک روزه می رم تهران، دوستان تهرانی اگر ما رو در اون حد دیدن می تونن با شماره ۰۹۳۵۴۵۳۷۷۰۳ تماس بگیرن.</p>
<p>کامیاب و سربلند باشید</p>
<p>یا علی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1387/06/10/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%af%d8%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی در ۸۰ ثانیه!!</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1387/04/29/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-80-%d8%ab%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1387/04/29/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-80-%d8%ab%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 22:56:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه باز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/?p=37</guid>
		<description><![CDATA[با درود و سپاس
تا به امروز به این فکر کرده اید، اگر تنها ۸۰ ثانیه با مرگ فاصله داشتید، چه می کردید یا به چه چیز هایی فکر می کردید؟ آیا تا به اکنون به چنین لحظه بر خورده اید؟
زمانی که ماشینی از جلو به طرف شما می آید، شاید فاصله شما را با مرگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با درود و سپاس</p>
<p>تا به امروز به این فکر کرده اید، اگر تنها ۸۰ ثانیه با مرگ فاصله داشتید، چه می کردید یا به چه چیز هایی فکر می کردید؟ آیا تا به اکنون به چنین لحظه بر خورده اید؟</p>
<p>زمانی که ماشینی از جلو به طرف شما می آید، شاید فاصله شما را با مرگ کمتر از ۲۰ ثانیه کند.</p>
<p>زمانی که در دریا یا استخر، در حال غرق شدن هستید، شاید تنها ۸۰ ثانیه با مرگ فاصله داشته باشید.</p>
<p>زمانی که خانه شما آتش گرفته باشد و راه خروجی نداشته باشید، شاید کمتر از ۲۳۰ ثانیه زمان داشته باشید.</p>
<p>و &#8230;.</p>
<p>حالا فکر کنید، به چه چیز هایی فکر می کردید؟ و چه کار هایی را می کردید؟ چقدر تلاش برای زنده ماندن می کردید؟</p>
<p>بزارید کمی فکر شما را باز تر کنیم، بهتر نیست یک آزمایش انجام بدیم؟ (دوستانی که بیماری های تنفسی یا مغزی همچون بیماری سر دارند، اینکار را انجام ندهند)</p>
<p>پس، در یک اتاق ساکت رفته، بر روی یک صندلی بنشینید، دست هایتان را آرام بر روی هم قرار دهید، چشم های خود را ببندید، پاهای خود را آزاد قرار دهید، حالا زمانی فرا رسیده است که شما در آرامش کامل باشید، فکر خود را از همه افکار و مشکلات روزانه پاک کنید، نفس عمیقی کشیده و حال نفس خود را حبس کنید.</p>
<p>لحظه شماری آغاز شد!، کمی صبر کنید، هنوز صدای مرگ را نشنیده اید، به ۲۰ ثانیه نزدیک می شدیم، حالا احساس دگرگون شده، افکار خود را نگهدارید، حال زمان آن رسیده که فکر کنید.</p>
<p>فکر کردن را تا زمانی ادامه بدهید که از درد نفس نکشیدن، مجبور شوید، دست های خود را بهم فشار دهید، فشار های شما به دست هایتان بیشتر و بیشتر می شود.</p>
<p>دیگر کافیست، نفس عمیقی کشیده و بلند شوید، حالا به افکاری که در این ۸۰ ثانیه داشتید فکر کنید، شاید این افکار بسیار زیبا، خنده دار، تلخ، غم انگیز، زشت یا عمیق باشد، بهتر است بدانید افکار شما در این ۸۰ ثانیه، حقیقی ترین صحبت های شما با زندگی بوده است.</p>
<p>و سپس بهتر است بدانید، اگر شما دست های خود را در زمان مرگ به هم فشار می دادید، نشان از ترس شما نیست، نشان از علاقه به زندگی است.</p>
<p>زندگی زیباست پس آن را زیبا بسازیم.</p>
<p>کامیاب و سربلند باشید</p>
<p>یا علی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1387/04/29/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-80-%d8%ab%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخه چرا من؟</title>
		<link>http://www.openidea.ir/1386/01/13/4/</link>
		<comments>http://www.openidea.ir/1386/01/13/4/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Apr 2007 22:21:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه باز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.openidea.ir/id/4</guid>
		<description><![CDATA[این جمله &#8220;آخه چرا من؟&#8221; خیلی جالبه ، همه ازش استفاده می کنن ، فقیر و پول دارم هم نداره ، یکی دنبال اینه که چه طور پول عمل بچه اش رو جور کنه ، یکی دنبال اینه که چطور پول سفر به دبی رو جور کنه. خلاصه هر کدوم به مشکلی بر بخورن می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این جمله &#8220;آخه چرا من؟&#8221; خیلی جالبه ، همه ازش استفاده می کنن ، فقیر و پول دارم هم نداره ، یکی دنبال اینه که چه طور پول عمل بچه اش رو جور کنه ، یکی دنبال اینه که چطور پول سفر به دبی رو جور کنه. خلاصه هر کدوم به مشکلی بر بخورن می گن &#8220;آخه چرا من؟&#8221;.<br />
ولی یه اگر هر کدوم به بد بختی های اون یکی فکر کنه ، محکم می زنن تو سرشون و می گن &#8220;بیچارهههه&#8221;. حالا بماند طرف مقابل می خواد چه طور فکر کنه. ولی سر و جمع بد بختی هامون رو می گیم ، خدا خواسته ، حتما حکمتی توش بوده!<br />
ولی هیچ وقت گفتیم چرا خدا خواست که این مشکل برای ما پیش بیاد؟ نه ! یا شایدم آره ، به قول یکی از دوستان خدا برای آدم دو تا سر نوشت رقم زده ، هر روز نسبت به کار هایی که می کنی یکی از ورق های مربوط به اون عملت رو باز می کنه ، اگر به یه بنده خدا هر طور که در توانت بود کمک کردی ( حالا نه مادی ) یا یه کاری کردی که برای کسی حتی خودت مفید بود ، اون روز خدا برات سر نوشت خوبه رو باز می کنه وگرنه اون یکی سر نوشت رو باز می شه.<br />
پس اگر مشکلی برات پیش اومد گردن خدا ننداز ، بگرد ببین چی کار کردی ! همین طور بلعکس</p>
<p>موفق و پیروز باشید<br />
خدانگه دار</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.openidea.ir/1386/01/13/4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
