نخستین روز فقر …
در خیابان قدم میزدم، او را دیدم، کمی خجالت زده، چادری سیاه به تن داشت، هر رهگذری که میگذشت، کمی خود را کنار میکشید، درون دستاش صد تومانی پارهای بود، گهگاهی پول را به آرامی در میآورد و دوباره دستش را زیر چادر خود مخفی میکرد … گویا نخستین بار است میخواهد گدایی کند.
آری، امروز برای من بسیار سخت گذشت، با دیدن زنی میانسال، با گونههای سرخ رنگ که احتمالا بخاطر بیتجربه بودن در امر گدایی اینگونه رنگ به خود گرفته است، ابتدا خواستم به او کمکی کنم، ترسیدم … نکند من غرور بیکران زنی که مشخص نیست بخاطر چه چیزی امروز مجبور است دست خود را به سوی دیگران دراز کند را خورد کنم!
شخصی نزدیک او شد، پولی در آورد که کمک کند، زن گویا میخواست از گرفتن پول امتنا کند کمی خود را به عقب کشید، دمی او را نگریست، فهمید آری … هماینک او یک گدا است و باید دستی که به سویاش پول دراز کرده است را بپذیرد … پول را گرفت زیر چادر خود مخفی کرد، سر اش را به زیر انداخت.
من رفتم، کمی قدم زدم و در فکر بودم … در زمان بازگشت دیدم زن تغییر مکان داده، کمی قدم میزند، سرش پایین است و گویا با خود نجوا کنان میگوید، آیا به راستی من گدا هستم؟
از کنارم که گذشت، نگاهی به من کرد، گویا میدانست این دومین بار است که من را میبیند، سراش را پایین انداخت از کنارم گذشت، برگشتم و او را دیدم، مشخص بود هماینک کمرش بیشتر خم شده است، و شاید نفهمید نگاه غمگین او، چقدر بر شانههای من سنگینی افزود …
مشخص نیست به چه علت، سیر کردن شکم فرزندان، هزینه درمان فرزند و یا شوهر و یا هر چیز دیگری … و اما مشخص است غرور زنی پاکدامن، که سالیان سال، پردهای بصورت خود کشیده تا نگاه نامحرمی به او نیوفتد و امروز برای گرفتن صدقهای از سوی رهگذران، باید غرور چندین ساله خود را این چنین لگدمال کند.
آیا شما از این ارسال لذت بردید؟ چرا دیدگاه خود را در زیر نمی نویسید و گفتگو را ادامه دهید، یا مشترک خوراک من شوید و مقاله هایی مانند این را روزانه به صورت خودکار به خواننده خوراک خود انتقال دهید.

هنوز دیدگاهی وجود ندارد.
دیدگاه خود را بنویسید
خط و پاراگراف به طور خودکار شکسته خواهند شد، آدرس ایمیل هیچگاه نمایش داده نخواهد شد، HTML مجاز:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>