عشق که از این در آمد، ….

با درود و سپاس

سخن زیبایی می گوید، عشق که از این در آمد، عقل و منطق در آن در بیرون می رود، می پرسید چرا؟

دیروز (جمعه همین هفته) رفته بودم کوه، در حال بازگشت بودم که پسر جوانی (اسم خیالی این پسر را می گذاریم مهرداد) را دیدم که از من می پرسد : ببخشید، هزینه خرید این لوازم چقدر است؟، در پاسخ آدرس فروشگاه ای را دادم که برود و از آنجا خرید کند.

مهرداد: از دیدگاه شما، برای یک سفر بین شهری چه چیز هایی مورد نیاز است، بهرام: خب آب، غذا، لباس و مقداری پول، باز مهرداد پرسید، پوزش در سفر به ما گیر نمی دن!؟

بهرام: چرا گیر بدن؟ چند نفر با هم هستید دیگه، مگه بین شما دختری هم هست؟ مهرداد گفت بله، یک دختر هست. گفتم خب معلومه که گیر می دن، با شما چه رابطه ای داره؟ مهرداد: خب اگر عقدش کنم چی؟

بهرام: عقدش کنی!؟ مگه دختر دیوانه هست برای یک سفر تفریحی عقد کسی بشه؟ مهرداد، بله دیوانه من هست، منم دیوانه اون هستم.

بهرام: خب برو خواستگاری و تموم کن دیگه، چرا لفتش می دی، یه وقت از دستت می پره! مهرداد:خب من دارم زندگیم رو فداش می کنم!

بهرام : فداش می کنی!؟ مهرداد: می شه بشینید، یکم طولانیه خسته می شید، (من هم قبول کردم و نشستیم).

مهرداد داستانش رو تعریف می کرد، روزی در پارک نشسته بودم، دیدم دختری در حال گریه هست، رفتم جلو و ازش پرسیدم چرا گریه می کنی؟ می گفت از دنیا خسته شده و دیگه این دنیا رو دوست نداره و بسته قرصی دستش هست و می خواست خودکشی کنه!!

مهرداد به دختر گفت، خب چی شده، پس از کمی زمان آغاز به تعریف کردن داستانش کرد و داستان این بود :

روزی در یکی از خیابان های شهری، در حال پیاده روی بودم که چند پسر من رو بزور وارد ماشینی کردند و من رو بردن در …. و با من رابطه جنسی بر قرار کردند، من در حال ازدواج بودم ولی زمانی که خواستگار من این موضوع را فهمید، دیگه حاضر به ازدواج با من نشد.

در ادامه مهرداد گفت، برای آرام کردن دختر گفتم، خب اینکه مسئله ای نیست، دختر در پاسخ به مهرداد گفت، چرا مهم نیست، آبروی من رفته، دیگر کسی حاضر به ازدواج با من نیست، اصلا تو حاضر هستی با من ازدواج کنی؟ مهرداد هم در پاسخ بدون اینکه فکری کرده باشد گفت، آره، چرا که نه!

مهرداد : خلاصه، این طور شد، حالا منم دارم زندگیم رو فداش می کنم!

بهرام: هممم، برای شما اینگونه رابطه ها خیلی مسئله هست؟ مهرداد: خب آره، چرا که نه!

بهرام: پس با این حساب شما داری زندگیت رو فداش می کنی؟ مهرداد: بله!!

بهرام: یک پرسش از خودت کردی؟ مهرداد: چی؟

بهرام: اون هم حاضر هست زندگیش رو فدای تو بکنه؟ مهرداد: بله! چرا که نه؟

بهرام: کدوم زندگیش رو؟ بهترین زندگیش رو؟ یا بدترین زندگیش رو؟ تا چه زمانی حاضره زندگیش رو فدات بکنه؟ اگر پیش از داستانی که برات تعریف کرد، می دیدیش، باز هم همین گونه بود؟ (دستش رو روی سرش کشید و من رو نگاه می کرد، با تعجب فکر می کرد، نمی دونست که باید چی بگه، برای اینکه بیشتر فکر کنه بلند شدم که برم، ناگهان دست من رو گرفت و )

مهرداد: کمکم کن، چی کار باید بکنم؟ بهرام: این من نیستم که باید به تو کمک بکنم، بلکه این خرد تو هست که باید به تو کمک بکنه، این تو هستی که باید انتخاب بکنی نه من! پس بهترین انتخاب با تو هست.

مهرداد: بابا خدا هم نصف بهشت رو برای آدم گذاشت، تو هم نصفش رو بگو، ادامه اش با من، بهرام: از کجا می دونی، اون دختر بزور سوار اون ماشین شده؟ از کجا هم می دونی که اون دختر، دختر پاکی بوده؟

مهرداد: مطما هستم! بهرام: به حرف کی؟ مهرداد: خودش تعریف کرده

بهرام: لبخندی زدم و گفتم، مهرداد جان، اگر دست تو چاقویی باشه و با اون کسی رو بکشی، در دادگاه می گی، من کشتمش؟ یا می گی به من حمله کردن و من تنها از خودم دفاع کردم!؟ مهرداد جان، ما پسر ها کمی بیش از اندازه ساده هستیم :)

مهرداد: یعنی می گی ولش کنم ؟ بهرام: نه! نخست پیش از پیوند زناشویی فکر کن، آیا پس از پیوند، این مسئله برای تو یک شاه می شود یا خیر، سپس مطما باش که دختر خوبی هست و به همان اندازه ای که تو با او صادق هستی او نیز با تو صادق باشد، مهرداد جان پوزش من دیرم شده، باید برم خونه، مراقب خودت باش و بیشتر فکر کن.

به یاد گفته خود افتادم که : عشق بی معنی ترین واژه ای است که پر معنی ترین کار ها را می تواند انجام دهد

راستی من دارم یک سفر یک روزه می رم تهران، دوستان تهرانی اگر ما رو در اون حد دیدن می تونن با شماره ۰۹۳۵۴۵۳۷۷۰۳ تماس بگیرن.

کامیاب و سربلند باشید

یا علی


آیا شما از این ارسال لذت بردید؟ چرا دیدگاه خود را در زیر نمی نویسید و گفتگو را ادامه دهید، یا مشترک خوراک من شوید و مقاله هایی مانند این را روزانه به صورت خودکار به خواننده خوراک خود انتقال دهید.

بازتاب ها & بازخوان ها

هنوز بازتاب/بازخوان وجود ندارد.

دیدگاه ها

من نمی فهمم چرا گم و گور شدی؟ واقعا چرا؟ دلیل که داره به یقین.
منتظرم بگی!
زیادم سنگ ملتو به سینه نزن. دختره رو دوست داره شاید. هرچند احمقانه است از دیدم.

خدا عمرت بده
خیلی پیچیدست

باید دید به چی میگن عقل، به چی میگن احساس و به چی میگن عشق!
اون تکه عقدش کنم هم منو یاد این نمایشگاه اتومبیل ها انداخت که ملت میرن ماشین می خرن!‌ هر کی پولش بیشتر باشه ماشین بهتری گیرش میاد! ماشین که کهنه شد میندازن بیرون یکی بهترش رو می گیرن!

خنده داره
ادمها گاه انقدر کوچک فکر میکنند که من به عدالت شک میکنم
داستان دخترک دل خراش است و اگر همه اش از روی صداقت باشد
چه تعصف بارست روزگار که پسری دل شیفته ی او را از عشق
منع میکنند .
خوب اگر واقعیت نباشد ان گاه میتوان روی سخنان شما اندیشید

دوست بی نام و گرامی من،
بی شک، اگر جستار من را می خواندید، متوجه می شدید که کسی را از عشق منع نکردم، بلکه تنها گوشزدی به باز تر شدن چشمان یک جوان کردم :) ، صداقت همان است که می دانیم و بر زبان نمی آوریم.

کامیاب و سربلند باشید
یا علی

فقط ۱ جمله : گذشته ۱ انسان تا اندازه ای اهمیت دارد که بر آینده او تاثیرگذار است.

دیدگاه خود را بنویسید

خط و پاراگراف به طور خودکار شکسته خواهند شد، آدرس ایمیل هیچگاه نمایش داده نخواهد شد، HTML مجاز: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

(لازم)

(لازم)